خیلی وقته ننوشته ام صدام در نمی یاد صدام گرفته گاهی میشینم و با خودم میخندم که چرا من چشمم را به ساحل میبندم چی شد که من به اینجا و این حال رسیدم مشکلی نیست، حله همه ای رفیق های من عوضی شدن من حرفی ندارم برو برنامه ات رو بچین همه ی این زندگی نتیجه ای نداره اگه از این مشکلات گذشتم و به جایی رسیدم بدون که من از آرزوهام دست کشیدم چیزی به چشمم نمی یاد که برام مهم باشه فهمیدم که اینجا گوش ها هم نمیشنوند همه ی افکار بدن رو مسموم میکنن خسته ام هنوز در بند ام هنوز میخندم چشمام رو میبندم زیر پا میزام قواعدم رو خسته ام از در بند کشیده شدن در زندان ها افسوسه نفسامو متلاشی میکنه افکارم تشنه ی آگاهیه و خواب رو از من میگیره چی دارم میگم اینا که چیزی نمیفهمن کی میشه این حالم تغییر کنه گاهی وقت ها میشینم و به ماه نگاه میکنم شب هارو تا صبح بیدارم هر بازدمم خفه کننده است انگار در انتظار کسی هستم اگه یک ساعت باب دل کسی نباشی تموم خوبی یا رو ناییده میگیره و میگه خدانگهدار قول میدم دیگه منو تو خوابت هم نبینی فهمیدم فقط به فکر خودتی دیگه منو نمیبینی گفتم به درک مرده ای هستم که دارم نفسامو به هم میدوزم هر شب قبر خودمو میکَنم منم با خودم تنهام منو فقط کنار شعرهام میبینی وقی دارم میمیرم فرق میکنه که کجا ایستاده ام فقط این افکار با من همراه ان من به تو میگم که خودت میدونی تو خود منی که خیلی وقته گُم شدی خیلی وقته گم شدی خسته ام هنوز در بند ام هنوز میخندم چشمام رو میبندم زیر پا میزارم قواعدم رو خسته ام از در بند کشیده شدن در زندان ها افسوسه نفسامو متلاشی میکنه افکارم تشنه ی آگاهیه و خواب رو از من میگیره چی دارم میگم اینا که چیزی نمیفهمن کی میشه این حالم تغییر کنه خسته ام از تلاش کردن برای ادامه دادن زندگیم رفت و من هنوز اینجا ایستاده ام هر روز میرم بیرون شاید حالم بهتر بشه وقتی میرسم خونه میبینم چیزی تغییر نکرده میدونم که درونم آگاهیه اونایی که بفکر منن الان کجان؟ بک وکال (اون ها تنها مشکل زندگی من هستن) هرکجا که هستی به فکرت رجوع کن مقصدت رو قلبت قرار بده میرسی به هدفت مردم اینجا در بند نباشن از زندان فکرشون رها شن قنبر من خود منی من تو رو هر شب میبینم گاهی وقت ها میخوام فرار کنم از همه ای این زندگی خلاص شم همه ی رابطه ها با دروغ پایدارن من دلم خوشه که میگم عزیزم عزیزم در واقع میدونم که همه اش یه بازی فریبه و اینا برای تو هم یه بازیه این برای من زندگیه نه بازی شعر من همینه همینجا زمین بزرگه و من توش جایی ندارم گوشم درد میکنه و فکرم روی دوشمه من میدونم و تو فکر میکنی من نمیدونم این درده من گذشتم و هنوز میگذرم میگم ولش کن حالش خوبه بزار باشه بزار تو حال خودش باشه تو حال خودش باشه من از چشمه ی دل کوه دارم می یام و منو کافر صدا میکنن کجا داری میری ؟ برگرد من غلام مردم وطنم هستم تو نمیتونی به من بگی برگرد تو نمیتونی جلوی آب برو بگیری من از چشمه ی دل کوه دارم می یام اینا تموم نمیشن و آینده ،نمی یاد اگه همین الان تغییر نکنی اگه نخوای بلند شو مقصد همینه که گام برداری (حرکت کنی)